خدمات امام عصر"عج"

مدرسه امام عصر"عج"

درمانگاه ولی عصر"عج"

خیریه ولی عصر"عج"

مسجد ولی عصر"عج"

من زني را ديدم نور در هاون مي‌كوفت
ظهر در سفره او نان بود،
سبزي بود
دوريِ شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود
"سهراب سپهري"

بخش سوم

بانو آيه خدا
طاهره (صالحه) مجاهد را در نوشتار پيشين زني از تركيب صخره و ابريشم ديديم كه در كوران حوادث سالهاي نخستين انقلاب كه افراطي‌گري بنابه طبع انقلاب بسيار سهل و ساده و شايع بود همدوش همسرش آيه خوب خدا حضرت مجدالدين محلاتي پناه قربانيان افراطي‌گري بود و استوانه مهر و عدالت. او بانوي خانه‌اي بوده است كه درگاه آن در نيم قرن گذشته از تاريخ شيراز هرگز بروي هيچ درمانده‌اي بسته نمانده و بر سر سفره هميشه گسترده آن هرگز از ايمان كسي نپرسيده‌اند.
پاييز پارسال مناسبتي پيش آمد كه از دريچه تازه‌اي به زندگي مادر ارجمندم نگريستم و جنبه‌هاي بديعي را از حيات پربركت او دريافتم. در دوره تحصيلي نيم سال نخست سال گذشته در دانشگاه اوبرلين (Oberlin) درسي ارائه كردم بنام «نظام زندگي و تحصيلي يك آيت‌اله» كه مورد استقبال دانشجويان قرار گرفت. هدف اين درس شناساندن مراحلي از حيات علمي و اجتماعي بود كه در سنت شيعه لازمه ارتقاء يك طلبه علوم دينيّه به مرحله آيت‌اللهي است. چند هفته‌اي كه از شروع درس گذشت در اثر پرس و جوي دانشجويان بفكر افتادم كه از بانو صالحه مجاهده بعنوان فرزند و همسر آيت‌اله براي حضور در كلاس و پرسش و پاسخ دعوت كنم. دعوت دو وجه مهم داشت. نخست اينكه دانشجويان مايل بودند كه علاوه بر مواد درسي پيرامون زندگي آيت‌الله‌ها؛ با يك فرد نزديك محاوره داشته باشند و به طرح سؤالاتي بپردازند كه در متون درسي براي آن‌ها پاسخ نمي‌يافتند. ديگر آنكه در مجموعه ادبياتي كه به زبان فارسي و انگليسي پيرامون زندگي آيت‌الله‌ها منتشر شده است تمام تمركز روي شخص آيت‌الله‌ها است و زندگي يك آيت‌الله‌ها از دريچه چشم همسر وي و نيز شيوه زندگي همسران آيت‌الله‌ها در پرده ابهام است. از اين نظر حضور بانو صالحه مجاهد در كلاس درس يك فرصت مغتنم و تاريخي بود كه خوشبختانه صورت گرفت. در ابتداي جلسه براي اينكه دانشجويان بدون تكلف و نگراني به پرسش بپردازند نسبت من و ايشان مكتوم ماند و از همين‌رو مصاحبه گرمي در گرفت. در اين نوشتار كوتاه فرصت پرداختن به همه نكات و لطائف آن گفتگو نيست و صرفاً به ذكر يكي دو نكته بسنده مي‌شود. در پاسخ سؤالاتي مربوط به حريم و مرز بين زندگي اندرون و بيروني زندگي يك آيت‌الله‌، بانو صالحه به شرح پيچيدگي‌هاي اين حريم پرداخت. نخستن اينكه گرچه آيت‌الله‌ اكثر ميهمانان و مراجعين خود را در بخش بيروني خانه پذيرائي مي‌كند ولي از آنجا كه باب بيت يك روحاني بنابه سنت هرگز و بروي هيچكس بسته نيست، وقت و بي‌وقت و برحسب اقتضا برخي از ميهمانان به صرف غذا دعوت مي‌شوند. در سالهاي اخير با توجه به ظهور انواع رستوران‌ها و سرويس‌هاي تحويل غذا در منزل، پذيرائي از ميهمانان پيش‌بيني نشده كار چندان دشواري نيست ولي در گذشته نه چندان دور بار اصلي مديريت پذيرائي‌ها بر دوش بانوان بود و بسياري اوقات برخي از ميهمانان كه سنت پذيرائي خانه آيت‌الله‌ها را مفروض گرفته و عرف مي‌دانستند تشكري جدي نيز از صاحب بيت بعمل نمي‌آوردند. مسئله تنها پذيرائي‌ها كه نوعاً با روي گشاده و بلاشرط صورت مي‌گرفت نبود بلكه حضور ميهمانان ناخوانده در اندرون، بانوي خانه را در اياب و ذهاب محدود مي‌ساخت. با اينهمه صالحه بانو مقدم همه ميهمانان را گرامي داشته و هر ميهمان را بركتي از جانب خداوند تلقي مي‌كرده است. مي‌دانيم حسب نظريه اخلاقي ارسطو فضائل در اثر تكرار در وجود آدمي تبديل به ملكه مي‌شوند. نويسنده اين سطور تبلور اين نظريه را در زندگي حضرات مجد و بانوی ایشان صالحه مي‌ديد. این دو همسر در اثر سالهاي مديد مديريت بيتي كه در بسته بخود نديده، بتدريج سفره‌هاي بي‌مهمان را بر نمي‌تافتند و هرگاه كه سفره بي اغيار بود ميز پذيرائي ايشان خلاء بزرگي را حس مي‌كرد. يك روح ابراهيمي حاكم مي‌شد و غذائي كه با ديگران تقسيم نمي‌شد چندان دلپذير نبود پذيرائي‌ها صرفاً در حيطه غذا نبود. مهمتر از آن پذيرائي معنوي از مراجعين خسته جائي بود كه براي التيام دردهاي جسمي و روحي مي‌آمدند. كسي زنداني داشت. كسي بيمار بود و خرج مداوا نداشت. كسي در تأمين شهريه مدرسه براي بچه‌هايش ناتوان بود. كسي سرپناه نداشت. كساني بدنبال رفع دعوا و اختلافات فاميلي مي‌آمدند. كساني در بازار کسب منازعه داشتند. كسي براي دخترش جهيزيه نداشت. كساني دردها ناگفتني داشتند. كساني افسرده دل و خسته خاطر بودند. كساني بفكر خانه آخرت بودند و فكر انجام كار خير و فرستادن برگ عيشي به گور و برای باقیات الصالحات مشورت و مشارکت میخواستند. حتي براي تعیين محل خانه آخرت در آرامگاه شهر نیز به خانه آيت‌الله مراجعه میشد. آنجامحل انواع اين مراجعات بود و هنوز هم. دانشجويان حاضر در كلاس از طيف وسيع و باورنكردني انواع درخواستهای مراجعين خانه آيت‌الله سخت در حيرت بودند. هيچ چارچوب و حدودي وجود نداشته است. پناه آوردن به بيت آيت‌الله گاه فرازهاي دراماتيك و باورنكردني مي‌يافته است. بانو صالحه نقل مي‌كرد كه سالها پيش وقتي كه همسرشان در سفر بودند، صبحگاهي زنگ خانه به صدا درآمد و پس از لحظاتي يكي از خويشان كه سال‌هاي مديد ارتباطي نداشت از يكي شهرهاي دور فرا رسيد و بي‌مقدمه گفت «پناه آوردم اينجا براي يك مردن آسوده». سخن آن پيرمرد خسته جان البته جدي تلقي نگردید و بحساب بي‌طاقتي از مشكلات زمانه گذاشته شد. به هر حال مقدم ميهمان ناخوانده گرامي بود و روح ناآرام او در مواجهه با خوشروئي ميزبان كمي آسوده گردید. دو روزي را به استراحت گذراند و هر روز مادر با مهرباني از او ميخواست كه غذاي مطلوبش چيست تا فراهم شود. روز سوم طلب فسنجان كرد. شب هنگام غذاي دلخواهش را خورد و سحرگاه بسوي معبود شتافت. بهمين آساني. اكنون نوبت مادر بود كه بار اين صحنه بینهايت تكاندهنده را بر دوش بگذارد. در پاسخ به فرزندان و همسر پيرمرد در گذشته كه بي‌خبر از ديار خويش رخت بسته بود چه مي‌توانست بگويد و چه مي‌شايست كه نگويد؟ تحمل اين بار صخره‌اي مي‌طلبيد و خوش‌آمدگوئي و پذيرائي از آن پير خسته جان ابريشمي كه اين هر دو در شخصيت بانو صالحه وجود داشت و چنان كرد كه مي‌شايست. اين يكي مي‌خواست بميرد و خيل بسياري از مراجعين مي‌خواستند زنده بمانند و چه زيبا و حيرت انگيز كه درهر دو سوي اين معادله مرگ و زندگي، حضرت مجد و بانوي ايشان صالحه با شكيبائي و خوشروئي خود را مسئول مي‌دانستند كه پذيراي چنين طيف عظيمي از نيازمندان باشند. فراز باورنكردني ديگري از سخن بانو صالحه در كلاس اشاره به پذيرائي از پيرمرد تنهاي ديگري بود كه براي يك هفته آمده بود ولي پس از سيزده سال اقامت در بيت آيت‌الله در آن خانه درگذشت. اشاره بانو صالحه به اين داستان بسيار مجمل و كوتاه بود و بهيچوجه آنرا خدمتي شايسته بحساب نمي‌آورد. بلكه حضور او را بركتي از جانب خدا مي‌دانست و هم اكنون نيز هرگاه بمناسبتي نامي از آن پيرمرد بميان مي‌آيد، مادر براي روان او طلب مغفرت مي‌كند و از كوتاهي در پذيرائي ـ كه هرگز نكرده است ـ همچنان عذرخواه است. براي دانشجويان آمريكائي پذيرائي از يك مهمان بيمار كه نسبت خويشاوندي نيز با صاحبخانه ندارد، آنهم براي مدت سيزده سال بدون هيچ نوع ما بازاء مادي سخت حيرت آور است. براي بانو صالحه و همسر روانشادش حضرت مجد اما اين تقسيم ساحت زندگي و نعمت امري بديهي و طبيعي محسوب مي‌شده و هيچ موجبي براي فضیلت فروشي نبوده است.
ماجراي باب هميشه گشوده بيت آيت‌الله یازده سال پس از درگذشت وي، همچنان ادامه دارد و بانو صالحه با تحمل ناملايمات بسيار يكه و تنها ميراث‌دار فرهنگي است كه خوشبختانه اينجا و آنجا و در گوشه‌ها و كنارهاي پنهان سرزمين ما هنوز زنده است. از بانو صالحه حكايت دلپذيري شنيدم كه رخداد آن شايد النادر كالمعدوم باشد اما به هر حال هنوز وجود د ارد. چندماه پيش يكي از صباياي بيت روشن‌روان دانشمند شهير مرحوم آيت‌الله الهي قمشه‌اي بي‌مقدمه و بدون آشنائي قبلي، در سفري به شيراز سري به منزل ما زدند و مادر را در اين ديدار معنوي بسيار پذيرا يافتند. ميهمان فرهيخته بانو صالحه در توضيح ديدار سخن زيبائي گفتند كه سخت بدل مادر نشست. فرموده بودند كه مرحوم پدر ما به فرزندان نصيحت کردند كه هرگاه به شهري مي‌رويد قبل از اينكه سراغ بازار و ابنيه تاريخي شهر برويد، نخست از خانه عالم شهر سراغ بگيريد و از بيت ايشان ديدار كنيد باشد كه وسيله ارمغان معنوي گردد. بدينگونه بود كه ميهمانان روشن ضمير، پس از پرس و جو از مردم شهر بديدار بانو صالحه مجاهد آمدند و از اين مصاحبت متقابلاً هر دو فراوان بهره بردند. آنچه بيش از همه چيز ميهمانان را شگفت زده كرد روزآمدي اطلاعات علمي بانوي بيت بود كه ميهمانان گرامي از مصاحبت با ايشان و روزآمدي كتابخانه آن بيت بدان پي برده بودند. ديگر معماري ساده ولي بسيار استثنائي و زيباي خانه بود كه نشان از ذوق هنري سرشار مرحوم آيت‌الله و همسر ايشان دارد. صالحه بانو در حفظ اين ميراث معنوي گرانیهاي بسياري را بجان خريده است و سعي بليغ ايشان يك از هزار سپاس شايسته دريافت نداشته گو اينكه هرگز در انتظار سپاس آدميان نبوده و نيست و چشمان زيباي معنويش تنها به ساحت قدسي پروردگار و رحمت نامتناهي او افروخته شده است. با اينهمه گاهگاه مردماني كه از كاسه محبت و مهر مادر چشيده‌اند با كلمه‌اي از خسته جانيهاي او مي‌كاهند و افزون باد يادآوران سپاسگزار.
هفته پيش كه در محضر مادر بودم، نامه‌اي شهري به منزل رسيد. نامة بانوئي بود كه اكنون صاحب همسر و فرزندان است. در همان شهر شيراز اقامت دارد اما شرم زيبايش كه توان سپاسگزاري از مهر مادر را در حضور سلب كرده بود، وي را به نگاشتن نامه از همان نزديكي‌ها برانگيخته بود. مادر نامه را گرفت، عينك را بچشم زد و آنرا در يك سكوت زيبا خواند. به انتها كه رسيد خطوط چهره‌اش باز شد. لبخندي بر صورتش نشست و به سكوت عميق‌تري كه پر از حس معنوي بود فرورفت. نامه را از ايشان گرفتم و با اجازه‌شان خواندم. بسيار زيبا و عميق در عين حال روان و روشن نوشته شده بود.بي‌تكلف و مثل باران كه غبار روزگاران را مي‌شويد و مي‌زدايد به سخاوت سرپنجه مهر. نامه را كه خواندم بذري را ديدم كه سي سال پيش مادر در باغچه دوستی و مهر كاشته بود و ناگهان بوته عطرآگين و زيبائي از هزار گل احساس از آن روئيده بود. آفرين گفتم بدان مهر و بدين مهرشناسي. و من در ميان مادر و نامه عطرآگين آن بانو شاهد كوچكي بودم براين معنا كه بقول خواجه نصيرالدين طوسي هرآنچه در طول عمر به گمان خود برده‌ايم باختني است و برداشته‌ها تمام بگذاشتني است مگر ثروت جاودان مهر كه يگانه گوهر زندگي آدمي است. آنچه در ذيل مي‌آيد عين متن آن سپاسنامه است.
بنام خدا ـ با سلام و آرزوي عمر با عزت و سلامتي براي عزيزي چون شما
يادمه كودكي بودم كه همراه با مادر يك روز گرم تابستان به منزل شما آمديم اولين ديدارم با شما و خانواده محترمتان هيچگاه از يادم نمي‌رود من در آن روز بانوئي زيبا و مهربان را ديدم كه مانند يك فرشته به سويم آمد دستم را گرفت مرا با خودش برد يك بلوز و دامن زيبا تنم كرد موهايم را شانه زد و به فرزندانش معرفي‌ام كرد و به من افتخار داد كه همبازي كودكانش خصوصاً دختر نازنين آن خانه شوم روزها مي‌گذشت و مادر باز هر بار مرا با خودش مي‌برد و من مرتبه‌هاي بعد با شور و ذوق فراوان همراهيش مي‌كردم نمي‌دانستم در اين خانه جايگاهم چيست و چرا به اين خانه رفت و آمد مي‌كنيم. فقط مي‌دانم همه‌اش مهرباني بود و خوبي من فكر مي‌كردم با مادر هر روز به ميهماني مي‌روم و رفتار میزبان اينقدر با ما خوب بود كه هميشه احساس خوبي داشتم. سالها گشت و من به سن نوجواني و جواني رسيدم ديگر معناي همه چيز را مي‌دانستم و فاصله‌ها را هم درك مي‌كردم ولي وقت ملاقات با شما جداي از زيبائي و مهرباني شما چيزهاي ديگري مي‌ديدم و بيشتر دوستتان داشتم. يادم هست 16 سالگي ترك تحصيل كردم و اين شما بوديد كه با بيان زيباييتان مرا به مدرسه با يك تلفن در بهترين هنرستان شيراز برگردانديد و ثبت نامه كرديد. من سوادم را مديون شما هستم شما با تقبل مخارج اين بار نيز دستم را گرفتيد و نگذاشتيد زندگي بيهوه‌اي داشته باشم. اولين چرخ خياطي را شما برايم خريديد من اين كلمات را با يكدنيا احساس برايتان مي‌نويسم هميشه دلم مي‌خواست رودررو از احساس درونم نسبت به شما بگويم متأسفانه با بيان نمي‌توانم احساسم را بگويم و خجالت مي‌كشم. حال كه سالها از آن زمان گذشته باز در همه موقعيت‌هاي زندگيم شما را مي‌بينم كه هميشه حمايتم كرديد در هر برهه‌اي از زندگيم چه در خوشي و ناخوشي جاي پاي شماست كه ياورم بوديد. بانوي عزيز وقتي آن در خانه‌تان آن هديه ناقابل دوران نوجواني‌ام را نشانم داديد منظورم دستگيره‌هاي آشپزخانه است خدا مي‌داند چقدر احساساتي شدم وقتي از خانه بيرون آمدم در كوچه همينطور اشك ريخته و به ياد روزي افتادم كه پدرم از من خواست اين دستگيره‌هاي نه چندان زيبا را براي شما بياورم. فكر نمي‌كردم شما با اين قلب مهربان هديه كوچك و بي ارزش دختر نوجواني را كه ناشيانه دوخته و به خيال خودش زيباست تقديمتان كرده اينطور نگهداشته باشيد و يادتان بماند اين باز برمي‌گردد به قلب مهربان و اخلاق فرشته‌گونه‌تان.
از خداوند متشكرم كه شما را سايه سرم قرار داده و هميشه حمايتم كرديد و در هر زمان و مكان دستم را گرفتيد اميدوارم خداوند دستگير شما و فرزندان عزيزتان باشد.
سايه رسايتان هميشه بر سرما و خانواده و فرزندان عزيزتان گسترده باد. اميدوارم هرجائي محبتي مي‌كنيد خداوند محافظ فرزندان و خانواده‌هايشان مخصوصاً امينه خانم كه خيلي زياد دوستشان دارم باشد بازهم خدا را شكر كه در اين دنياي بي در و پيكر و پر از ريا چون شما فرشته مهربان را دارم.از صميم قلب دوستتان دارم و آرزوي سلامتي برايتان دارم.

دوستدار شما ـ عشرت از خدا مي‌خواهم زيباترين لحظه‌ها را نصيبتان كند روزهايتان شاد بخت و تقديرتان بلند عمر شريفتان بلند و سرنوشتتان تابناك باشد كه زيباترين احساس را به من داديد.


بخش دوم